#نهال_پارت_86
دستی به پیشانی اش کشید و گفت:معلوم نیست دوباره چشه!
مرضیه کنار الاله نشست و گقت:اینقدر حرص نخور! اومده یه کم استراحت کنه چرا همش بزرگش میکنی! ازدواج که بکنه حال و هواش عوض میشه از این افسردگی در میاد!
آلاله سرش را تکان داد و گفت:خدا کنه!
هستی سرش را برگرداند و با تعجب گفت: بابا میخواد عروسی کنه؟
مرضیه ابروهایش را بالا برد آلاله لبخندی زد و گفت:آره عزیزم میخواد یه مامان خوشگل و مهربون واست بیاره!
هستی دست هایش را به هم زد و با خوشحالی گفت:آخ جون یعنی مامان برمیگرده خونه؟
آلاله موهای هستی را با کش بست و او را بغل کرد و گفت: نه بابا قرار هواست یه مامان بهتر بیاره!
هستی ابروهایش را در هم کشید و گفت: من خودم یه مامان دارم! بابا هم فقط مامان منو دوست داره هیچوقت ِ هیچوقتم نمیخواد یه مامان دیگه برام بیاره!
مرضیه گفت: خوشگل خانوم دیگه این حرفا رو نزنیا!
الاله ادامه داد
_من قول می دم مامان جدیدتو خیلی دوست داری همون قدری که اون تورو دوست داره!
هستی با ناراحتی از جایش بلند شد و رو به روی مادربزرگش ایستاد و گفت:اگه بابا بخواد یه مامان دیگه بیاره منم باهاش قهر میشم و میرم پیش مامان خودم دیگه اصلا بر نمیگردم مثه مامانم که باهاش قهر کرده!
آلاله گفت: عزیز دل مامان بزرگ این حرفا رو دیگه نزنیا اگه بری من از غصه میمیرم!
هستی دست به سینه ایستاد و گفت: نمیخوام ! شما میخواین واسه بابام عروسی بگیرین من دیگه دوستتون ندارم!
romangram.com | @romangram_com