#نهال_پارت_85
_یا امام هشتم حالتون خوبه؟خیلی درد دارین؟ بذارین ببینم خانم جان!
نهال خودش را عقب کشید و دست میترا را که داشت به سمت پایش میرفت گرفت و با خنده گفت:چیزی نیست! فقط اگه میشه کمک کن برم اتاقم!
_ممکنه ضرب دیده باشه !شاید شکسته !مطمئنین در نرفته؟
نهال نمیتوانست انکار کند که چقدر دلش برای این که کسی نگرانش باشد تنگ شده.
_خوبم میترا خانوم خوبم!یه چیزی پیدا کردم بستمش خیلی درد نمیکنه فقط زیادی باهاش راه رفتم استراحت کنم خوب میشه!
میترا که دید از پس نهال بر نمی اید دستش را گرفت و گفت:تکیه تون رو به من بدین. تا ببرمتون بالا!
نهال بی سر و صدا به اتاقش رفت چند بار به میترا گوشزد کرد که نباید به کسی چیزی بگوید. با وجود در پایش دوش گرفت و لباس هایش را عوض کرد .
میترا برایش جوشانده اورد و دستمالی که دور پایش بود با با باند عوض کرد.
مرضیه وارد هال شد آلاله را دید که داشت موهای هستی را شانه میزد.
_هنوز نرفتین ویلا؟
الاله سرش را بلند کرد و با صورت گرفته ای گفت: والا ازم خواسته امشب تنها باشه!
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
romangram.com | @romangram_com