#نهال_پارت_84


نهال حرفش را قطع کرد.

_از لطفتون ممنون خیلی بهتون زحمت دادم!

والا سرش را به ارامی تکان داد نه خبری از آن دختر دیوانه بود از نه آن مرد چند شخصیتی!

_بابت صبح بازم معذرت میخوام!

بی دلیل عذر خواهی میکرد دلیلش را خودش هم نمیدانست شاید به خاطر غمی بود که در چشمان او میدید. حس میکرد او واقعا از حرفی که زده منظوری نداشته شاید واقعا اشتباه کرده بود. نمیدانست فقط چیزی درونش میگفت که اشتباهی از این مرد رنجیده و دلش میخواست از این بابت عذر خواهی کند.

_خواهش میکنم! من معذرت میخوام!من باید برم!

والا بدون این که به نهال نگاه کند راه را در پیش گرفت. جو برایش سنگین شده بود هجوم خاطرات گذشته بیش از حد داشت ازارش می داد.

نهال به سمت جاده رفت نمیدانست آن مرد کجا غیبش زده . هنوز از عرض جاده نگذشته بود که صدای آشنایی که همان حوالی داشت نام خدا را فریاد میزد دلش را لرزاند.

به هر سختی بود خودش را به خانه رساند افتاب کم کم داشت غروب میکرد خدا را شکر کسی در راه او را در این وضعیت ندیده بود. وارد خانه که شد میترا را دید که در حیاط بود.

دستش را به در گرفت و گفت: میترا خانوم؟

میترا که داشت از انبار برای شام برنج میبرد با دیدن نهال که سرتا پا گلی شده بود و گوشه ای ایستاده بود ظرفی که دستش بود زمین گذاشت و با ترس به سمتش دوید.

_خدا مرگم بده خانم جان چی شده؟

نهال لبخند زد سعی کرد نشان ندهد که چقدر درد پایش اذیتش میکند!

_چیزی نیست پام پیچ خورده!

میترا محکم دستش را به صورتش زد.

romangram.com | @romangram_com