#نهال_پارت_83


والا با شرمندگی گفت: اینطوری نمیتونی تنها بری صبر کن کمکت کنم

از جایش بلند شد ولی نهال با جدیت تمام گفت:لازم نیست!

والا با شرمندگی گفت:من معذرت میخوام. حرفی که زدم بی منظور بود! یعنی اصلا منظورم شما نبودین ... یاد چیزی افتادم!

نهال به صورتش نگاه کرد چیزی نمیدید اگر وضعیت خوبی داشت مطمئنا طور دیگری برخورد میکرد ولی حالا وقتش نبود.

مردد سر جایش ایستاد والا با کلافگی نگاهی به اطراف کرد و گفت:صبر کن برم یه چوب پیدا کنم که بتونی باهاش راه بری!

بعد پشتش را به نهال کرد و بی هدف شروع به گشتن اطراف کرد. دستش دوباره مشت شده بود ضربان قلبش بالا رفته بود و دوباره لرز خفیفی وجودش را فرا گرفته بود.

آن دختر نفسش نبود. نفس مستقل بود هیچوقت به کمک والا احتیاج نداشت...نفس خواهش نمیکرد... نفس بی پروا بود نه صدای مردانه او را میترساند نه سوسک سیاه کوچکی که شاید روی دستهایش راه رفته باشد... نفس از حضور هیچ مردی در نزدیکی اش شرمگین نمیشد ....دست رد به سینه هیچ غریبه ای نمیزد...عشوه میریخت .... از میم مالکیتی که هر کسی به اسمش می داد خشمگین نمیشد..... چشمهای درشت عسلی رنگش هیچوقت اینقدر معصوم نبود... نفس هیچوقت دوستش نداشت.

نهال به سختی با تکه چوبی که دستش بود راه میرفت و والا هم یک قدم جلوار در حرکت بود هیچکدام حرفی نمیزدند . حرفی نداشتند که بزنند اشتباهی که والا کرده بود هم خودش را ناراحت کرده بود هم باعث شده بود نهال معذب شود.

والا از دور به جاده اشاره کرد.

_رسیدیم!

نهال نفس عمیقی کشید و از حرکت ایستاد حالا که میدانست کجاست خیالش راحت شده بود.

_خوبی؟

نهال با اخم سرش را به علامت مثبت تکان داد. والا دستهایش را در جیبش فرو کرد کلافه بود از دست نفس از دست خودش از دست دختری که چشمانش خاطرات تلخی را به او یاد اوری میکرد.

_بقیه راه رو خودم تنهایی میرم!

والا نفسش عمیقی کشید و گفت:با این وضع پات...

romangram.com | @romangram_com