#نهال_پارت_82


اخم های نهال در هم رفت اما خیالش وقتی پای والا روی سوسک فرود امد خیلی راحت شد.

ولی با تمام شدن اوضاع مسخره ای که پیش امده بود تازه متوجه شد چه ابروریزی جلوی یک غریبه به راه انداخته!

والا همان جا به سمت نهال خم شد و با لبخندی که نهال بعید میدانست واقعی باشد گفت: دیگه نمیتونه بهت اسیبی بزنه!

نهال سرش را پایین انداخت حیثیتش به خاطر یک سوسک چند سانتی متری بر باد رفته بود!

والا دستش را به سمت نهال دراز کرد و گفت: بهتره بریم خونه!

نهال متعجب از لحن صمیمی والا گفت: خونه؟

_اره نفسم باید استراحت کنی!

ابروهای نهال بالا رفت. نفسش؟

خیلی زود اخمهایش در هم رفت. این مرد چطور به خودش جرات داده بود اینطور او را صدا بزند. با حرص گفت: من نفس کسی نیستم اقا! فکر کنم عوضی گرفتین!

والا نگاه خیره اش را از نهال گرفت . تازه فهمیده بود چه حرفی زده است. برای لحظه ای انگار زمان و مکان را از یاد برده بود.

سرش را پایین انداخت.

نهال همچنان با عصبانیت ادامه داد.

_من باید برم.

دستش را به درخت گرفت و از جایش بلند شد . درد پایش کمتر شده بود ولی حس میکرد هنوز نمیتواند روی پایش راه برود با این حال آنجا ماندن را جایز نمیدانست.

_میشه بهم بگین جاده از کدوم طرفه؟

romangram.com | @romangram_com