#نهال_پارت_81


نهال بدون کوچکترین تغییری در وظعیتش سرش را به علامت مثبت تکان داد. حالا درد ارنجش هم به درد قبلی اش اضافه شده بود.

_فکر کنم دیگه بتونی بلند شی ولی نباید بهش فشار بیاری. فعلا تا خونه رو میتونی راه بری ولی بهتره بعدا بری پیش یه دکتر....

منتظر بود تا نهال جوابی بدهد ولی بی فایده بود.

همزمان نهال حس کرد چیزی روی دستش راه میرود به ارامی دستش را عقب کشید و با دیدن چیزی که روی دستش بود با جیغ خودش را عقب کشید.

والا که ترسیده بود دوباره مشکل روانی اش عود کرده باشد به خودش لعنت فرستاد که چرا قبول کرد پایش را جا بندازد حتما درد زیاد باعث تغییر رفتاری اش شده بود

نهال در حالی که عقب عقب میرفت خیره شده بود به سوس بزرگی که به پشت روی برگها افتاده بود و دست و پا میزد!

وحشتزده به صورت بلاتکلیف والا خیره شد ولی انگار او قصد کمک کردن به او را نداشت.

_اینو بکشید خواهش میکنم بکشیدش!

والا به دست نهال که به رو به رو اشاره میکرد نگاه کرد. توهم زده بود؟حتما اینطور بود و اگر نه والا چیزی نمیدید که بخواهد بکشد!

نهال با ترس به اطراف نگاه کرد هر لحظه ممکن بود موجود دیگری از راه برسد اینجا جنگل بود!

نگاهش به سمت سوسک چرخید که راهی برای صاف شدن پیدا کرده بود.

والا از جایش بلند شد و گفت:اینجا چیزی نیست!

_نمیبینیش؟

والا با دقت بیشتری به مسیر دست نهال خیره شد بالاخره چیزی که نهال میخواست را دید!

و نتوانست خنده اش را کنترل کند!

romangram.com | @romangram_com