#نهال_پارت_79


نهال سعی داشت جایی را بگیرد و از جایش بلند شود. درد امانش را بریده بود.

_میتونم مشکلی نیست!

والا به تقلای نهال برای بلند شدن خیره شده بود. میدانست مردم روستا خیلی متعصبند ولی این دختر به نظر روستایی نمی امد که این طور مصرانه تلاش میکرد بدون کمک خودش را خلاص کند.میدانست که عکس العمل مردم روستا چگونه است. میدانست که این دختر هم به خاطر همین عکس العمل ها نگران بود.

وقتی دید او قصد کوتاه امدن ندارد گفت:جا انداختنش درد داره!

نهال که با وجود تلاشی که کرده بود حتی چند سانتی متر هم جا به جا نشده بود سرش را بالا گرفت و گفت:بلدین جاش بندازین؟

والا دستی در موهایش کشید و همزمان با بیرون دادن نفسش گفت:اره! ولی فکر نمیکنم بتونی دردشو تحمل کنی بهتر نیست ببرمت درمانگاه؟!

نهال سرش را به دو طرف تکان داد.

_میتونم

والا که از این همه اصرار نهال تعجب کرده بود گفت:مطمئنی؟

نهال مطمئن بود ، مطمئن بود که تحمل درد را ندارد اما چاره ای نداشت.

_مطمئنم!

_هر طور خودت راحتی!

نگاهی به اطراف کرد و ادامه داد :اینجا نمیشه باید ببرمت کنار یه درخت.

قبل از این که نهال حرفی بزند گفت: البته اگه دوباره با یه نه جوابمو ندی!

نهال با شرمندگی لبش را به دندان گرفت و گفت: کجا بریم؟!

romangram.com | @romangram_com