#نهال_پارت_78
والا به ارامی دو انگشتش را روی مچ نهال به حرکت در اورد.
نهال با این که سعی داشت خودش را کنترل کند اما تحمل این همه درد را نداشت. دهانش باز شد و آخی که گفت والا را مطمئن کرد که آسیبی که به پایش رسیده جدی است!
دستش را عقب کشید و گفت:در رفته! باید ببرمت درمانگاه!
چطور میتوانست با این حالش به درمانگاه برود؟چطور باید به این مرد اعتماد میکرد که او را با خودش ببرد از آن گذشته چطور از بین مردم روستا با یک مرد غریبه به درمانگاه می رفت؟
یاد مرضیه افتاد این حتما بهانه خوبی برای او میشد داستان جالبی میتوانست از او و یک مرد غریبه که از بین درخت ها ظاهر شده و او را به درمانگاه برده بسازد.
والا دستش را به سمت نهال دراز کرد. . نهال نگاهی به او کرد و گفت:من نمیتونم برم درمانگاه!
والا با تعجب یک تای ابرویش را بالا برد.
_یعنی چی؟
نهال ملتمسانه به چشمانش خیره شد و گفت:خواهش میکنم اقا من نمیتونم با شما بیام درمانگاه!
والا نفس عمیقی کشید و به نهال نگاه کرد
_شما نمیتونین جاش بندازین؟
_من؟
نهال سرش را به علامت مثبت تکان داد.
_اگه نمیتونین من خودم میرم احتیاجی به کمک شما نیست ممنون!
_اینجوری که نمیتونی راه بری!
romangram.com | @romangram_com