#نهال_پارت_77


نهال اهی کشید و گفت:مگه شما دکترین؟

سریع لبش را به دندان گرفت و از لحن بی ادبانه اش شرمنده شد و حرفش را عوض کرد.

_منظورم اینه که یه دکتر باید معاینه کنه!

والا نفس عمیقی کشید و در حالی که داشت چشمهایش را مجبور میکرد که به چشمهای زیبایی که رو به رویش بودند و هزار خاطره را برایش زده میکردند نگاه نکند. گفت:پس بذار بلندت کنم تا از اینجا ببرمت!

دستهایش را به سمت نهال دراز کرد و اینبار نهال مضطرب تر از قبل دوباره تکرار کرد

_نه!

والا بلا تکلیف مانده بود و نهال درمانده.

والا خودش را عقب کشید و گفت: اینجوری که نمیشه! میدونی تا روستا چقدر راهه کسی هم این دورو بر نیست خودت که میبینی؟میگی من چی کار کنم؟

نهال سرش را پایین انداخت. رگه های عصبانیتی که در جمله اخر داشت خودش را نشان میداد دوباره به جانش ترس انداخته بود.

هرچند میدانست او هم بی ربط نمیگوید نمیتوانست تا شب آنجا بماند. خم شد و به ارامی دامنش را تا مچ پایش بالا کشید و گفت: مچ پام درد میکنه!میترسم در رفته باشه!

والا که خیالش راحت شده بود که او تصمیمش را گرفته خم شد و گفت:کجاش درد میکنه؟

نهال دستش را دراز کردو با انگشت نقطه ای را نشان داد.

والا به مچ پای نهال که قرمز و متورم شده بود نگاه کرد.

دستش را دراز کرد و به ارامی جایی که نهال اشاره کرده بود را فشار داد.

صدایی از نهال در نیامد ولی صورت در هم رفته اش نشان میداد که درد دارد.

romangram.com | @romangram_com