#نهال_پارت_76


باید قبل از این که اوضاع دوباره خراب شود از او دور میشد معلوم نبود یک ثانیه دیگر رفتارش چه تغییری کند.

یادش افتاد به فیلم سینمایی که قبلا دیده بود. شاید این مرد هم مثل نقش اول فیلم چند شخصیتی بود. با تاسف نگاهش را روی صورتش چرخاند و برایش افسوس خورد. این مردانگی و جذابیت برای بیمار بودن زیادی حیف بود.

والا سعی کرد ارام باشد با این که چشمهای عسلی رو به رویش طاقتش را طاق کرده بود ولی باید ارام می بود به چشم خودش دید که این دختر چطور با هراس از او فرار میکند. اگر مشکل روحی جدی داشت و دوباره استرس میگرفت معلوم نبود اینبار چه کاری میخواهد انجام بدهد. به پرتگاه پشت سرش نگاه کرد. اگر خودش را از اینجا پایین می انداخت حتما برای والا دردسر میشد حتی ممکن بود به جرم قتل دستگیرش کنند.

نفس عمیقی کشید و سرش را مقابل چشمانی که داشت صورتش را کنکاش میکرد پایین انداخت و گفت: بذار کمکت کنم بلند شی!

با این حرف ،نهال تازه متوجه شد که مدتیست به صورت او خیره شده و به فکر فرو رفته.

خجالت زده مسیر نگاهش را عوض کرد و گفت:ممنون فکر کنم خودم بتونم!

هنوز کاملا از جایش بلند نشده بود که مچ پایش تا مغز استخوان تیر کشید!

والا نگاهی به صورت در هم رفته نهال کرد و گفت: چیزی شده؟ ببینم کجات درد میکنه!

نهال که همچنان با وجود درد سعی داشت خودش را بالا بکشد گفت:پام!

والا با نگرانی گفت:پات؟کدوم پات؟

نهال با دست به پای چپش اشاره کرد.

والا با نگرانی گفت:صبر کن ببینم!

با این حرفش نهال با چشمهایی که از شدت ترس و تعجب گرد شده بود با صدای نسبتا بلندی گفت:نه!

والا دستهایش را در هوا متوقف کرد به خودش یاد اوری کرد که نباید به او استرس وارد کند.

_ممکنه شکسته باشه بذار ببینم!

romangram.com | @romangram_com