#نهال_پارت_75
_مثله این که دیوونه ای!
صورت نهال در هم رفت درد پایش هر لحظه بیشتر میشد.
دستمالی روی بینی اش قرار گرفت نهال که فکر میکرد این کار را برای بی هوش کردنش انجام داده شروع کرد به دست و پا زدن.
و والا مطمئن بود که این دختر حتما یک مشکل جدی دارد چون اصلا رفتار عادی نداشت.
نهال با جیغ سعی داشت دست والا را که دستمال را روی بینی اش قرار داده بود پس بزند. والا که فهمیده بود او ترسیده مچ دست نهال را محکم گرفت و دستش را روی دستمال گذاشت و به ارامی گفت: ببین چیزی نیست خودت بگیرش!
نهال که دید بعد از چند دقیقه اثری از بیهوشی یا بی حالی در بدنش ظاهر نشده به چهره در هم والا خیره شد.
دست والا به ارامی عقب رفت.
_حالت خوبه؟قرصی چیزی همراه خودت نداری؟
نهال با تعجب به او نگاه کرد.
_الان ارومی؟ صدای منو میشنوی؟
نهال مات و مبهوت به مردی که تا چند لحظه پیش او را تهدید به مرگ کرده بود و حالا نگران خوب بودنش بود خیره شده بود.
_میتونی بلد شی؟
_هان؟
والا با تعجب به او نگاه کرد.
نهال در حالی که با خودش کلنجار می رفت تا بتواند رفتار عجیب او را هضم کند گفت: یعنی چیزه، فکر کنم بتونم!
romangram.com | @romangram_com