#نهال_پارت_74
_به نفعته که جلوتر نری!
صدا به نظرش نزدیک تر شده بود.
_برین... خواهش میکنم برین!
گلویش آنقدر خشک شده بود که با هر نفسی که میزد تا عمق سینه اش احساس سوزش میکرد.
_میخوای خودتو به کشتن بدی؟
گریه اش شدت گرفت. چرا این مرد قصد جانش را کرده بود؟
لبش را به دندان گرفت و زیر لب اسم خدا را زمزمه کرد. هنوز هم میدوید ولی نه به سرعت قبل!
سرش را برگرداند او با فاصله ی کمی داشت دنبالش میکرد. با درماندگی گفت: لطفا....
هنوز حرفش تمام نشده بود که پایش به چیزی گیر کرد و پخش زمین شد.
صدای جیغش در فضا گم شد. با ترس به والا که داشت به او نزدیک و نزدیک تر میشد خیره شد. با این که تمام بدنش درد میکرد ولی خواست بلند شود اما درد شدیدی که در مچ پایش پیچید اجازه این کار را به او نداد. ناچار به سختی در حالی که خودش را روی زمین میکشید عقب رفت.
نگاهش خیره بود به دستهای مشت شده ی او .
اشک همه صورتش را خیس کرده بود . خواست دهن باز کند که مزه خون دهانش را پر کرد.
و یک دفعه زیر دستش خالی شد. جیغ خفیفى که کشید همراه شد با کشیده شدن لباسش.
سرش را به عقب چرخاند دیدن پرتگاهی که پشت سرش بود برق از سرش پرید!
بازویش کشیده شد.
romangram.com | @romangram_com