#نهال_پارت_73


ابروهای نهال بالا رفت.

_من؟

والا چشمهایش را بست تا بیشتر از این صورت نفس را در چشمان عسلی رنگ دختر رو به رویش نبیند.

_دنبال دردسر میگردی؟

دو رگه شدن صدایش که خشمش را میرساند تن نهال را به لرزه انداخته بود. خواست اب دهانش را قورت دهد اما نمیتوانست گلویش از خشکی به سوزش افتاده بود هر وقت استرس میگرفت این مشکل را داشن. به سختی دهانش را باز کرد و در حالی که گلویش به خس خس افتاده بود گفت: نه! من فقط... فقط گم شدم نمیدونم چطور سر از اینجا در اوردم!

والا با حرص قدمی به سوی او براشت دلش میخواست گردنش را خورد کند چرا او باید اینقدر شبیه نفس می بود؟

نهال با قدم های ریز عقب عقب رفت . با ترس زل زده بود به مرد رو به رویش نمیخواست فکر کند چه در ذهن او میگذرد. از دست های مشت شده و نفس های به شمار افتاده اش مطمئن بود چیز خوبی در ذهنش نیست!

_من... من معذرت میخوام! نباید اینجا می امدم...

به پشت سرش اشاره کرد و گفت:الان میرم!

قبل از این که والا جوابی بدهد عقب گرد کرد و با تمام توانش در جهت مخالف او شروع به دویدن کرد

والا لحظه ای حیرت زده به او نگاه کرد بعد با تعجب مسیری که او انتخاب کرده بود را با چشم دنبال کرد.

نمی خواست دنبالش برود اما خیلی سریع نظرش عوض شد این دختر مطمئنا هیچ شناختی از این اطراف نداشت.

نفسش را به سختی بیرون داد و در حالی که سعی میکرد آن چشمهای عسلی را از ذهنش بیرون کند با قدم های تند به سمت او دوید!

_کجا داری میری؟

ضربان قلب نهال تند تر شد .به اطراف نگاه کرد تا چشم کار میکرد فقط درخت بود نمیدانست چطور باید خودش را به جاده برساند. همان طور که میدوید با درماندگی شروع به گریه کرد. چطور باید از دست این مرد فرار میکرد!

romangram.com | @romangram_com