#نهال_پارت_72
مخالفت کردن با درخواست خانواده اخرین چیزی بود که میتوانست به آن فکر کند با چشمان خودش دیده بود که چطور دو سال قبل خواهرش را با خفت سر سفره عقد نشاندند.برای مادرش خوشبختی معنی نداشت دختران خان باید بهترین شرایط اجتماعی را می داشتند این حتی از خوشبختی دخترانش هم مهم تر بود. مهم نبود که نازنین چقدر با پسر بزرگ ترین تاجر فرش تبریز خوشبخت است یا این که چقدر از خانواده اش دور میشود تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که ثروتی که از انها به جا میماند میتوانست تا هفت نسل بعد از خودشان را هم تامین کند و حالا هم برای کسی مهم نبود که پسر عمه اش که یکی از غول های ساخت و ساز ویلا در شمال کشور بود چقدر از او بزرگ تر است یا چه اخلاقی دارد . مهم این بود که یاسمین هم یکی از ابزار مادرش برای ارضای ذره ای از حرصی بود که به پول داشت.
اهی کشید و سرش را به تاج تختش تکیه داد. باید کاری میکرد.
نهال بعد از نهار هم اجازه بیرون رفتن گرفت طبیعت اطراف انقدر به او ارامش میداد که اگر میتوانست میرفت و بین درختان انبوه کنار جاده زندگی میکرد.
به خاطر گوشزد خانوم بزرگ اینبار با تونیک کمر دار کوتاه و دامن سرخابی رنگ چین دار از خانه خارج شد تا بیشتر شبیه روستایی ها به نظر برسد هر چند لباسش هیچ شباهتی به لباس های سنتی روستایی ها نداشت.
عصر روستا شلوغ تر بود بیشتر مردم از سر زمین هایشان برگشته بودند و در میدان جمع شده بودند . نهال که نمیتوانست ذره بین نگاه بعضی از اهالی روستا که تمام طول راه دنبالش میکردند را تحمل کند راه جاده را پیش گرفت و به سمت بالای تپه به راه افتاد.
همین طور که صدای اهنگ مورد علاقه اش از سیم هندز فری متصل به گوشی اش در گوشش تکرار میشد ... با سرخوشی جلو میرفت و اهنگ را زمزمه میکرد.گاهی از دیدن اطراف انقدر به وجد می آمد که حسرت میخورد از این که هیچوقت نتوانسته بود با مادرش به چنین جایی بیاید اگر مادرش را داشت حتما بیشتر از اینها میتوانست از دنیای اطرافش لذت ببرد!
راهش را کج کرد تا از راه باریکی که بین درختان درست شده بود جلو برود .
صدای پرنده های بالای درخت هوش از سرش برده بود حس میکرد درست وسط بهشت راه میرود هوا اینقدر تمیز بود که احساس میکرد تک تک سلول های بدنش زنده شده اند.
چشم هایش را بست برای هزارمین بار نفس عمیقی کشید . هنوز چشمهایش بسته بود که صدای اشنایی تنش را لرزاند
_بازم تو؟
چشمهایش را باز کرد و به مرد رو به رویش نگاه کرد. با یاد اوری اتفاق صبح با دستپاچگی خودش را جمع و جور کرد و با ترس گفت:سلام!
اخم والا عمیق تر شد دستهایش را مشت کرده بود تا بتواند به اعصابش مسلط شود از ویلا بیرون زده بود تا بتواند به اعصابش مسلط شود و تصویر بی رحم چشمهای عسلی که مدام در ذهنش تکرار میشد را فراموش کند اما دوباره آنها را به طور زنده رو به رویش میدید.
نهال اب دهانش را قورت داد و پشت سرش را نگاه کرد خبری از جاده نبود اصلا حواسش نبود که تا کجا پیش آمده حتی نمیدانست از کجا باید برگردد.
فاصله اش را با او زیاد کرد چشمهای سرخش نهال را میترساند
_منو دنبال میکنی؟
romangram.com | @romangram_com