#نهال_پارت_71
نهال نفس عمیقی کشید و راهش را به سمت بالا کج کرد.
_هی مار افعی!
نهال چشمهایش را روی هم فشار داد و هم زمان دستهایش را مشت کرد.
_ میبینم که خوب یاد گرفتی مثله بختک رو زندگی بقیه بیوفتی!
خواست برود اما مرضیه قصد پایان دادن به این بحث را نداشت.
_ یادت نره تو دختر یه کلفت بیشتر نیستی .اگه یه بار دیگه بخوای تو کارایی که بهت مربوط نیست دخالت کنی طوری پشیمونت میکنم که تا عمر داری یادت نره!
نهال روی پاشنه چرخید و به مرضیه خیره شد. خیلی سعی کرده بود تا خودش را کنترل کند اما این زن از حد گذرانده بود.
پله ها را با عصبانیت طی کرد و رو به روی مرضیه ایستاد. مرضیه با لبخند مضحکی به او خیره شده بود .
نهال نفس عمیقی کشید و گفت: ممنون میشم اگه شما مثله یه بزرگ زاده رفتار کنید و ادبیاتتون رو در برابر دختری که خون اردشیر خان تو رگاشه اصلاح کنید. ممنون!
سرش را به ارامی تکان داد .
با حرکت تعظیم طعنه امیزی از او فاصله گرفت و به اتاقش رفت.
مرضیه با فک منقبض شده به جای خالی نهال خیره شده بود. کار میزدی خونش در نمی امد انتظار هر جوابی را داشت غیر از این.
این دختر چطور به خودش چنین جسارتی داده بود ؟ باید فکر اساسی میکرد اینطور که معلوم بود نه اردشیر با او راه می امد و نه خانوم بزرگ قصد حمایتش را داشت ولی او ساکت نمینشست تا این دختر خانه ای که او اجر هایش را تک تک در این سالها روی هم سوار کرده بود را یکدفعه ویران کند.
قبلا هم با این مشکل رو به رو شده بود اما مطمئن بود نهال را هم مثل مادرش خیلی راحت از زندگی اش بیرون می اندازد.
یاسمین روی تختش نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود .
romangram.com | @romangram_com