#نهال_پارت_69


نهال به سمت یاسمین برگشت.

یاسمین با صدای ارامی گفت: اون یه بچه داره. میدونی چند سال از من بزرگتره؟

_چرا چیزی نگفتی؟

_اونا تصمیمشون رو گرفتن. من یه بار عاقبت مخالفت کردن با تصمیم مادرم رو دیدم به هر حال اونا منو هم مثله خواهرم به زور سر سفره عقد مینشونن.

_اما خانوم بزرگ گفت...

یاسمین روی پله نشست.

_اون فقط یه چیزی گفت. مامانم برای من تصمیم میگیره!

سرش را به سمت نهال که حالا کنارش نشسته بود خم کرد و گفت: واسم مهم نیست که تو این سن ازدواج کنم یا دوسال یا ده سال دیگه. با این که رغبتی به این کار ندارم اما مشکل اصلی من سنم نیست مشکلم والاست!

_والا کیه؟

_پسر عمه! اون دیوونس من نمیتونم با اون سر کنم. ازش میترسم...نمیخوام زن یه آدم مریض بشم!

_مگه اون چشه؟

یاسمین پوزخند زد

_چشه؟ اون مردک دیوونست. عصبیه.... هیچکس حتی عمه هم راضی نشده باهاش زندگی کنه اونوقت من چطور میتونم؟

_چرا اینا رو به مامانت نمیگی؟

_فایده ای نداره. به نظر اونا والا فقط عصبیه ولی من دیدم. خودم دیدم که وفتی عصبانی میشه حتی دخترشم نباید دورو برش باشه. عمه هم فقط فکر خودشه!

romangram.com | @romangram_com