#نهال_پارت_318
_یعنی که...چیزه.. اخه!
والا قدمی به سمت نهال برداشت.
_چیه؟
نهال نه خود اگاه عقب رفت.
نمیدانست چه بگوید.همان موقع هستی به دادش رسید.
_من آمادم!
والا نگاهش را از نهال گرفت و به هستی که پایین پله ها ایستاده بود نگاه کرد.
نهال با خوشحالی گفت: خوبه! منم الان میرم آماده میشم و میام!
خدا میدانست چطور خودش را به دستشویی رساند.
در را قفل کرد و به آینه بزرگ رو به رویش نگاه کرد.
_خاک بر سرت کنن نهال!
با دست های لرزان مانتو را در آورد و به تصویر خودش در آینه نگاه کرد.
گوشه لبش را گزید و گفت: وای فکر کن منو اینجوری میدید!
یه دفعه گونه هایش سرخ شد.
با خجالت نگاهش را از آینه گرفت و در حالی که تیشرت مردانه والا را به تن میکرد گفت: شانس آوردم هستی اومد!
romangram.com | @romangram_com