#نهال_پارت_317
والا سرش را تکان داد و گفت: ببینم چیزی هست!
_هر چی بود اشکال نداره.
و به سمت آشپزخانه رفت و در حالی که دکمه های مانتویش را می بست گفت: این نیمچه پارچه رو نپوشیدی نپوشیدی صاف همین امروز تنت کردی؟این نیم تنه که داشت اون گوشه کمد خاک میخورد یه چیز دیگه تنت میکردی.
دقایقی بعد والا در حالی که تیشرت مشکی به دست داشت وارد آشپزخانه شد
نهال هر چه لازم داشت را روی میز چیده بود. والا لباسش را به سمتش گرفت و گفت: بیا! فکر کنم یه کم برات گشاد بشه ولی چیز دیگه ای پیدا نکردم
نهال آن را گرفت و گفت: ممنون!
_میخوای بری بالا بپوشی؟
_نهال به دستشویی اشاره کرد و گفت: نه همینجا تنم میکنم!
والا سرش را تکان داد و گفت: ببینم لباس خودتو!
نهال با دستپاچگی به سمت والا برگشت: چی؟
والا لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:ببینم چی پوشیدی که میترسی کثیف بشه!
نهال دستش را روی یقه مانتویش گذاشت و گفت:نه!
لبخند والا عمیق تر شد.
_چرا؟ میخوام ببینم خب.
نهال به اطراف نگاه کرد دنبال بهانه ایی برای عوض کردن بحث بود ولی دورو برش چیزی به جز وسایل خانه دیده نمیشد.
romangram.com | @romangram_com