#نهال_پارت_315


والا کمی نایلون هایی که دستش بود را جابه جا کرد و گفت: چرا وایسادی؟

نهال کمی عقب رفت.

_برو تو دستات خسته شد

. والا لبخند زد و سرش را خم کرد.

_خانوما مقدمن.

_دستت پره...

والا نهال را هل داد.

_برو تو ببینم

نهال وارد سالن شد. هستی پشت میز اشپزخانه نشسته بود و در حالی که باذوق روی میز ضرب گرفته بود گفت: بیاین دیگه!

هر چه خریده بودند را روی زمین گذاشت و در را بست. نهال گفت: اینجا وسیله هست؟

والا پشت سرش حرکت کرد.

_اگه چیزی کم بود بگو به فاطمه خانوم میگم بیاره.

نهال سرش را تکان داد و به ارامی شالش را از سرش پایین کشید و همراه کیفش روی میز گذاشت.

نگاهی به گاز انداخت و گفت: فر که هست.

در فر را باز کرد.

romangram.com | @romangram_com