#نهال_پارت_314
گذشته از تمام اینا مهم ترین واقعیت پیش روی والا این بود نفس قرار نبود دیگر با او زندگی کند.
اهی کشید و بدون این که ذره ای از ناراحتی اش را بروز بدهد گفت: تموم نشد؟
نهال به سبدی که دستش بود نگاه کرد بعد از چک کردن چیز هایی که برداشته بود گفت: یه ارد بردارم با خامه تمومه!
هستی گفت: من برم خامه بیارم؟
هستی با لبخند سرش را به علامت مثبت تکان داد.
_زود بیا!
نگاهش را به هستی که دور میشد دوخت. چقدر زود مادر شدن را یاد گرفته بود.
والا سبد را از دستش گرفت و گفت: هستی خیلی خرید کردنو دوست داره.
نهال به سمت والا چرخید. بالاخره بسته آردی که انتخاب کرده بود را در سبد گذاشت و گفت: منم دوست دارم!کیه که بدش بیاد؟
والا شانه هایش را بالا انداخت.
***
والا با پا در را هل داد و عقب رفت.
_بفرمایید.
هستی سریع وارد ویلا شد.
نهال منتظر شد تا والا جلو برود .
romangram.com | @romangram_com