#نهال_پارت_313


والا با خنده گفت:اختیار داری!من چرا باید خانوم به این خوشگلی که مواد غذایی میگیره کربن تحویل میده رو مسخره کنم؟

_والا!خب من نه تا حالا آشپزی کردم نه خوشم میاد از این کار. تو که میدونی.

والا چشمکی زد و گفت:اشکالی نداره وقت هست تا یاد بگیری خانومی!

نفس با اخم تصعنی گفت: اوه اوه چه اقای پر توقعی.

دستی به شکمی که هنوز اثری از حاملگی نداشت کشید و ادامه داد.

_من فعلا فقط وظیفم مامان بودنه.آشپز اگه میخوای بگم مامانم یکی رو پیدا کنه.

والا لبخندی زد و گفت: الهی من فدای این مامان بشم! مگه خودم مردم؟ یه جوری آشپزی میکنم واست انگشتاتم بخوری.

***

والا دستش را در موهایش فرو کرد و به نهال که داشت با دقت انواع آرد های قفسه را بررسی میکرد نگاه کرد.

هستی با ذوق گفت: پودر کیکا رو پیدا کردم!

نهال سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت: اونا خوشمزه نمیشه. بیا ارد برداریم خودمون درست کنیم.

هستی به سمت نهال رفت.

والا قدمی به سمت آنها برداشت. به جای نهال نفس باید اینجا می بود اما والا خوب میدانست نفس از خرید مواد غذایی فراری بود. ...که نفس از آشپزی خوشش نمی آمد.

پوزخند زد.

نفس یک نیمرو را هم به زور درست میکرد چه برسد به کیک .... محال ممکن بود نفس را در چنین موقعیتی ببیند.

romangram.com | @romangram_com