#نهال_پارت_312


_بلا نسبت!

_بلا نسبت کی؟من یا خره؟

نهال گوشه لبش را گزید

_والا

والا لبخندی زد و گفت:باشه بابا من تسلیم

بالاخره رو به روی تعاونی کوچکی نگه داشت و گفت: پیاده شین برین از همین جا هر چی میخواین بخرین!

نهال و هستی با ذوق به هم نگاه کردند .

بعد از پیاده شدن بدون توجه به والا دست در دست وارد تعاونی شدند.

والا دستش را در جیبش فرو کرد و به آنها که با فاصله از او جلو میرفتند نگاه کرد.با خنده سرش را تکان داد و پشت سرشان راهی شد.

***

_من خسته شدم والا!

والا همان طور که سبد را به سمت جلو هل میداد گفت: من تورو اوردم خرید حالت خوب شه اونوقت تو از اون اول داری غر میزنی!

نفس دستش را دور بازوی والا حلقه کرد و با ناز گفت: عزیزم خرید داریم تا خرید! بریم لباس بخریم من دوست دارم. تو فروشگاه مواد غذایی ادم فقط یاد آشپزخونه و گاز و غذا درست کردن و خستگی می افته!

والا بینی نفس را بین دو انگشتش گرفت و گفت: الهی بگردم!نیست صبح تا شب تو آشپزخونه ای هلاک شدی

نفس مشت کم جانی به بازوی والا زد و گفت: مسخره میکنی؟

romangram.com | @romangram_com