#نهال_پارت_308


نهال سرش را تکان داد. این که مردی در زندگی همسر قبلی والا بود کمی خیالش را راحت میکرد.

_مامانت حتی اگه پیشتم نباشه دوست داره.

_اوهوم خودشم همینو میگه.ولی من دوست دارم پیشم باشه دوستام همیشه پیش ماماناشونن تازه همیشه مامانشون میاد دنبالشون تازه غذای خوشمزه هم براشون میذارن شبا هم واسشون قصه میگن. بابا قصه بلند نیست فقطم واسم کیک و ابمیوه میگیره.

نهال اهی کشید و گفت: خب حتما مامانت کار داره. از این به بعد من قول میدم بیام دنبالت برات هر چی بخوای درست میکنم کلی هم قصه بلدم!

_مامان تو چی اونم کار داره؟ تو وقتی کوچیک بودی خاله مرضیه برات قصه میگفت؟ تو گفتی خاله مرضیه تورو دوست نداره! تو هم منو دوست نداری؟

نهال با خنده گفت: ناز بشی با این زبونت که این همه سوال از من داری.مامان من رفته پیش خدا! من وقتی کوچیک بودم پیش مامان خودم بودم. خیالتم راحت باشه من تورو از همه دخترای رو زمین بیشتر دوس دارم

_یعنی مامانت مرده؟

نهال سرش را به علامت مثبت تکان داد. مثلا میخواست حرفش را غیر مستقیم بزند.

_براش غصه میخوری؟

نهال به هستی خیره شد به سختی بغض را فرو داد.

هستی بوسه ای روی گونه نهال نشاند و گفت: غصه نخوریا! من به جای مامانت دوستت دارم.

نهال چشم هایش را بست تا جلوی ریزش اشک هایی که در چشمش جمع شده بود را بگیرد.

و در حالی که سعی داشت لرزش صدایش را بگیرد گفت: مرسی خوشگل خانوم!

همان موقع در باز شد. نهال و هستی هر دو به سمت والا چرخیدند.

والا آبمیوه را به دست نهال داد و گفت: بخور! ضعف نکنی.

romangram.com | @romangram_com