#نهال_پارت_309
لحنش دستوری بود نهال بدون هیچ حرفی با خنده ابمیوه را از دستش گرفت.
هستی با دلخوری گفت: واسه من نخریدی؟
والا ماشین را روشن کرد.
_تو یکی خوردی! مگه قبلا بهت نگفتم اینا زیادیش واست خوب نیست؟ رفتیم ویلا میگم فاطمه خانوم واست اب پرتقال بگیره!
هستی سرش را تکان داد. نهال که جلوی چشمهای هستی چیزی از گلویش پایین نمیرفت. ابمیوه را پایین گرفت .
_من اب سیب بیشتر دوست دارم!
والا سرش را تکان داد و گفت: باشه. هر چی دوست داری میگم برات بگیره.
نهال به سمت هستی چرخید و گفت: دیگه چی دوست داری؟
هستی با ذوق دست هایش را به هم زد و گفت:کیک کاکائویی! بستنی هم دوست دارم.
والا ابروهایش را بالا برد و گفت: شما که قهر بودی.
هستی از پشت دستش را دور گردن نهال حلقه کرد و گفت: آشتی کردم!
والا لبخند زد.
_باریکلا! دختر خودمی.
و رو به نهال کرد و لبخند زد. نهال سرش را تکان داد و چشمکی به هستی زد و گفت: من بلدم کیک درست کنم. هر جوری که دلت بخواد درست میکنم بیسکوییت و شیرینی هم بلدم.
هستی با ذوق گفت: ماکارونی هم بلدی؟
romangram.com | @romangram_com