#نهال_پارت_307


ابروهای نهال بالا رفت. مرضیه اینقدر بیمار بود که بخواهد افکار یک بچه را به خاطر خودش به هم بریزد؟

دستش را بلند کرد و موهای طلایی رنگ هستی را پشت گوشش فرستاد.

_کی دلش میاد دختر خوشگلی مثله تورو دعوا کنه؟

هستی لبخند زد.

نهال با مهربانی گفت:خاله مرضیه منو دوست نداره واسه همین اینا رو گفته

_خاله مرضیه مامانته؟

_نه عزیزم!

_مگه تو و یاسمین خواهر هم نیستین؟

نهال لبخند زد.

_چرا هستیم!

_پس خاله مرضیه مامانته.

_خاله مرضیه فقط مامان اوناس! وقتی من کوچیک بودم زن بابای من شده.

_مثه تو که میخوای با بابای من عروسی کنی؟

نهال سرش را به علامت مثبت تکان داد.

هستی گفت: مامان تو مثه مامان من رفته؟مامان من فقط بهم زنگ میزنه. اصلا خیلی کم میاد پیشم. بعدشم همیشه منو به خاطر اقا نیما دعوا میکنه. دوست ندارم باهاش برم بیرون اگه اقا نیما نبود مامانم بر میگشت ولی خودش بهم گفت اقا نیما از پیشش نمیره که برگرده.بابام واسه همین باهاش قهر کرده و میخواد با تو عروسی کنه.

romangram.com | @romangram_com