#نهال_پارت_306


نهال به ناچار به والا تکیه داد.

_زشته والا کلی ادم اون بیرونه. حالا انگار یه لیتر خون دادم.

ولی گوش والا بدهکار این حرف ها نبود تا دم در ماشین نهال را محکم در آغوش گرفته بود اگر چاره داشت حتی اجازه نمیداد سوار شود .

بالاخره هستی رضایت داد عقب بشیند. والا در را بست و گفت: بشینین الان میام!

نهال با خنده سرش را تکان داد و به پشتی صندلی تکیه داد.

هستی خودش را از بین صندلی ها جلو کشید و با تعجب گفت: خیلی دردت اومد؟

نهال لبخند زد.

_یه کم!

_خون اومد؟

نهال پنبه را از روی دستش برداشت آن را به هستی نشان داد و گفت: همین یه ذره!

_حالت بد شد؟

نهال خم شد و صورت هستی را بوسید و گفت: الان دیگه خوب شدم!

هستی لبخندی زد و گفت: ببخشید!

نهال در حالی که سرش را به پشتی صندلی تکیه داد بود به هستی خیره شد.

هستی با خجالت گفت:خاله مرضیه گفت تو بدجنسی! گفت میخوای دعوام کنی.ولی صبح تو دعوام نکردی خودت رفتی عقب نشستی!

romangram.com | @romangram_com