#نهال_پارت_304


همان موقع والا وارد اتاق شد.

_نهال تموم....

چشمش که به نهال افتاد ادامه حرفش را فراموش کرد.

_چته؟

زن جوان به سمت والا چرخید.

نهال چشم هایش را بست کم کم تنش داشت سرد میشد.

_چیزی نیست یه کم دراز بکشن بعدش میتونین برین برین!

والا بدون توجه به حرفی که ان زن زده بوده سمت تخت رفت و با نگرانی گفت: چرا دراز کشیدی؟

زن لبخندی زد و از اتاق خارج شد نهال چشم هایش را باز کرد و گفت: چیزی نیست همیشه بعد از خون گرفتن اینجوری میشم! پنج دقیقه صبر کنی خوب میشم میریم الان اگه پاشم سرگیجه میگیرم!

_فشارت افتاد؟ ترسیدی؟ گفتم که باهات بیام! برم برات ابمیوه بگیرم؟

دل نهال از این همه نگرانی قنج رفت.

_خوبم! همیشه همینطوری میشم ....

والا دست نهال را گرفت و گفت: یخ کردی دختر کجات خوبه؟

نهال با خنده گفت: دلت زن لوس میخواد؟

والا دست نهال را بالا گرفت و بوسه ای پشت دستش نشاند.

romangram.com | @romangram_com