#نهال_پارت_301
والا سرش را بلند کرد و به نهال که نمیدانست کی خودش را این طرف ماشین رسانده بود نگاه کرد.
_من عقب میشینم!
والا با کلافگی در ماشین را بست و گفت: نمیدونم چرا اینقدر لجبازی میکنه؟
نهال لبخندی زد و گفت: اشکال نداره!
والا دستش را به کمرش زد .
_اون از مزخرفات دیروزش اینم از امروز!
لبخند نهال عمیق تر شد. والا گفته بود مزخرفات یعنی حرفهای هستی فقط به خاطر ناراحتی اش بود؟دروغ یا راست ترجیح داد همین را باور کند.
_سوار شو بریم!
والا نفسش را به حرص بیرون داد.
نهال معترضانه گفت: جلوی من بهش غر نزن!
والا سرش را تکان داد و نهال سوار شد.
والا همان طور که ماشین را دور میزد لبخند زد. لجبازی هستی باعث شده بود موضوع دیروز ختم به خیر شود.
***
نوبتشان شده بود. نهال از روی صندلی بلند شد.
والا به سمت هستی خم شده بود و گفت: جایی نری تا ما برگردیم!
romangram.com | @romangram_com