#نهال_پارت_300


والا سرش را به سمت شیشه ماشین برد و گفت: هستی جان پیاده شو برو عقب!

هستی با اخم به نهال نگاه کرد.

_نمیخوام!

والا چشم غره ای به هستی رفت و گفت: مگه ما با هم حرف نزدیم؟

نهال دستش را روی شانه والا گذاشت و گفت: من عقب میشینم!

والا بدون توجه به نهال گفت:هستی زود باش دیر شده!

هستی در صندلی فرو رفت.

_نمیخوام!

نهال در عقب را باز کرد.

والا با کلافگی گفت: صبر کن!

به سمت هستی رفت و در را باز کرد.

_یا همین الان میری میشینی عقب یا میری پیش مامان آلا تا ما برگردیم.

هستی لب ورچید.

_نمیخوام, میخوام اینجا بشینم اینجا جای منه!

والا خواست دست هستی را بگیرد که دست نهال روی مچش قرار گرفت.

romangram.com | @romangram_com