#نهال_پارت_299


چند باری از روی متنی که نوشته بود خواند.مردد بود که باید اینها را برای والا بفرستد یا نه؟

بعد از چند ثانیه کلنجار رفتن با خودش بالاخره تصمیمش را گرفت.با دست موهایش را عقب داد و پیام مورد نظرش را ارسال کرد." باشه. نگران نباش "

هوایی که گوشه لپش جمع کرده بود را اهسته بیرون داد و از جایش بلند شد تا اماده شود.

همین که کیفش را برداشت تقه ای به در خورد.

_بله؟

صدای ناآشنایی از پشت در گفت: خانوم جناب والا خان تشریف آوردن پایین منتظرتونن.خانوم بزرگ دستور دادن بیام خبرتون کنم.

نهال لحظه ای به یاد میترا افتاد.میدانست شوهرش هنوز اینجا کار میکند اما خبری از خودش نبود. دلتنگش شده بود.

به سمت در رفت و در را باز کرد . زن جوانی که پشت در بود سریع خودش را عقب کشید و سرش را پایین انداخت. نهال لبخندی زد و گفت: ممنون!

و به سمت پله ها حرکت کرد. زن سرش را بالا گرفت و با تعجب به نهال که از پله ها پایین میرفت خیره شد.

خیلی طول نکشید که اخم هایش در هم رفت.همین رفتار باعث اخراج میترا شده بود

نهال از خانه خارج شد.والا تکیه اش را از ماشین برداشت و گفت: سلام؟

نهال لبخندی زد و سلام کرد.

_بریم؟

نهال سرش را تکان داد.

تمام توانش را به کار گرفته بود تا افکار مشکوکی که مغزش را پر کرده بود نادیده بگیرد.

romangram.com | @romangram_com