#نهال_پارت_298


با صدای زنگ موبایل چشم هایش را باز کرد. خواب نبود از دیشب نگرانی خواب را از چشمانش گرفته بود بعد از خواندن نماز بدون خوردن صبحانه به اتاقش برگشته بود .

نیم خیز شد و گوشی اش را از روی تخت برداشت. سه روز دیگر باید زندگی مشترکش را با مردی هنوز اول راه نشده به او مشکوک شده بود شروع میکرد.

صفحه موبایلش را روشن کرد. شماره ناشناسی در صندوق پیامهایش باز شد

"سلام عزیزم! آماده ای که بیام دنبالت؟"

اخم های نهال در هم رفت. دوباره نگاهی به شماره روی صفحه انداخت.

گوشی دوباره در دستش لرزید.

"نشناختی یا خوابی هنوز؟ والا هستم بانو! "

لبخند محوی روی لب های نهال نشست. از کلمه بانو خوشش آمده بود. موبایلش را بین دو دستش گرفت و تایپ کرد.

"صبح به خیر!بیدارم. تا برسی آماده میشم."

از ارسال پیامش سی ثانیه هم نگذشته بود که پیام جدیدی رسید.

"هستی هم میاد. اگه بدخلقی کرد ناراحت نشو ."

با دیدن اسم هستی دوباره به یاد حرفهای دیروزش افتاد.

نفس عمیقی کشید و دوباره شروع به تایپ کردن کرد.

"چون ناراحت بود اون حرفا رو زد؟"

سرش را تکان داد و متن را پاک کرد. گوشه لبش را به دندان گرفت و نوشت" حواسم هست دیروز فهمیدم که به خاطر حساسیتش اون حرفا رو بهش زدی! به هر حال هر چی باشه اون مادرشه انتظار ندارم منو به این زودی به عنوان یه جایگزین تو خونه قبول کنه. با این که از سن کم بدون مادرش بوده ولی خب بالاخره باهاش در تماسه دوست داره اونو تو خونه ببینه نه کس دیگه ای رو!"

romangram.com | @romangram_com