#نهال_پارت_297


نمیخواست زندگی اش را به باد بدهد.

نگاهی به جمع کرد مگر حق مخالفت هم داشت؟

اردشیر نگاهی به نهال کرد و گفت: شما که مشکلی ندارین؟

نهال دست هایش را در هم قفل کرد و در حالی که از گوشه چشم به والا نگاه میکرد گفت: هر چی شما بگین!

ابروهای مرضیه بالا رفت. انتظار اعتراض داشت.

آلاله گفت:اگه بخوان همین جوری بزن سر زندگیشون کلی حرف پشت سرشون میزنن خان داداش!

اردشیر سرش را تکان داد و گفت: وقتی از سفرشون برگشتن یه مهمونی میگیریم ولی نمیخوام زیاد شلوغ بشه.

آلاله سرش را تکان داد.

یاسین یه یاسمین نگاهی کرد و لبخند زد. یاسمین لبخند رضایتمندی زد. هر دو از این که پدرشان برای نهال اینقدر کم اهمیت داده بود خوشحال بودند.

اردشیر سرش را تکان داد و گفت: خوبه پس همه موافقن!

خانوم بزرگ سر تکان داد و گفت: ایشالا خوشبخت بشن...

آلاله زیر لب گفت: الهی آمین!

نهال به والا نگاه کرد وقتی ارامش والا را دید خیالش کمی راحت شد.

دلش میخواست از والا منظور حرف های هستی را پرسد ولی نتوانست !میترسید او را ناراحت شد اگر فقط این برداشت اشتباه خودش بود حتما جلوی والا شرمنده میشد.نمیدانست شکی که درونش به وجود آمده را چطور باید از بین ببرد ؟!

***

romangram.com | @romangram_com