#نهال_پارت_296


نهال مردد به والا نگاه کرد والا سعی کرد خونسرد به نظر برسد لبخندی زد و گفت: خوبم!

اما نهال نگران خوب بودن والا نبود نگران خودش بود، نگران زندگی مشترکش!

اردشیر به خانوم بزرگ نگاهی کرد و گفت: دوران نامزدی و عقد برای کساییه که غریبه باشن. فکر نمیکنم شما نیازی به شناختن همدیگه داشته باشین..

مرضیه پشت چشمی نازک کرد و گفت: اردشیر خان ما خودمونم نهالو خیلی نمیشناسیم! اونوقت چطور...

خانوم بزرگ حرف مرضیه را قطع کرد.

_نهال و والا که از قبل همدیگه رو میشناسن.پس مشکلی نیست!

مرضیه نفسش را با حرص بیرون داد.

اردشیر به والا نگاهی کرد و گفت: برای اخر همین هفته وقت محضر براتون گرفتم.

به جز والا همه از این حرف اردشیر شکه شدند.

خانوم بزرگ پرسید: اخر همین هفته؟

اردشیر سرش را تکان داد و گفت:صلاح دید من اینه که به جای مراسم گرفتن با هم یه سفر مشهد برن و برگردن!

مرضیه خوشحال شد با خودش فکر کرد نهال حتما از این خبر ناراحت شده. سرش را بلند کرد و نگاه متعجب نهال را دید. خیالش راحت شد و رویش را برگرداند و لبخند قدرشناسانه نهال به والا از نظرش دور ماند.

قبل از این که کسی سوالی بپرسد اردشیر گفت: والا قبلا عروسی گرفته مردم تو روستا بد میدونن یه نفر دوباره جشن بگیره از طرفی مادر نهال تازه فوت شده نمیخوام حرفی پیش بیاد. مردم خبر دارن که نهال چرا با ما زندگی میکنه.

خانوم بزرگ سرش را تکان داد.

نهال از این که والا پدرش را راضی کرده بود خوشحال بود ولی این نمیتوانست حس بدی که از چند دقیقه پیش به جانش افتاده بود را عوض کند.تا اخر هفته فقط 4 روز مانده بود نمیتوانست در 4 روز مردش را کاملا بشناسد .مردی که خیلی مرموز تر از چیزی بود که فکرش را کرده بود.

romangram.com | @romangram_com