#نهال_پارت_295
هستی با ترس ابروهایش در هم گره خورده والا نگاهی کرد و با بغض به سمت آلاله رفت.
_حالا که حرفش پیش اومد والا جان از نفس خبری نداری؟ از ازدواج مجددت خبر داره؟
والا به مرضیه خیره شد نفس هایش تند شده بود. نهال با دیدن دست های والا که به لرزه افتاده بودند نفس عمیقی کشید.
خانوم بزرگ معترضانه گفت:مرضیه!
والا خواست از جایش بلند شود که صدای اردشیر توجه همه را جلب کرد.
_عصر به خیر!
پشت سرش یاسین وارد شد.
_سلام!همه از جایشان بلند شدند. والا همچنان داشت با خودش کلنجار میرفت تا خودش را ارم کند. نهال با تردید سرش را به والا نزدیک کرد و گفت: قرصاتو....
والا غرید : قرص لازم ندارم.
نهال سرش را عقب کشید و به ارامی تکانش داد. دلیل عصبانیت والا را نمیفهمید. بر ملا شدن رازی که بین او و دخترش بود؟ یا برداشت اشتباهی که ممکن بود نهال از این حرف بکند؟
با نشستن اردشیر بقیه هم سر جایشان برگشتند. نگاه نهال به والا بود . نگران بود به این فکر نکرده بود که ممکن است سایه مادر هستی روی زندگیشان باشد. از حس والا مطمئن نبود . ترسیده بود که والا هنوز هم دلبسته همسر سابقش باشد. نمیخواست زندگی اش را روی پایه های سست بنا کند. حس میکرد والا هنوز برای ازدواج اماده نیست.
والا متوجه نگاه های خیره نهال شده بود. به هستی نگاه کرد. باید فکرش را میکرد که یک بچه 6 ساله نمیتواند راز نگهدار خوبی باشد.
نفس عمیقی کشید و دست هایش را مشت کرد. نباید جلوی نهال نباید چنین رفتاری از خودش نشان میداد.
صدای اردشیر توجهش را جلب کرد.
_حالا که شما اومدین و همه جمعن بهتره درباره تاریخ عقد حرف بزنیم.
romangram.com | @romangram_com