#نهال_پارت_294


ابروهای آلاله بالا رفت و خانوم بزرگ با اخم به نهال نگاه کرد.

نهال آب دهانش را به سختی پایین داد. غذا خوردن در جنگل حرف غلط اندازی بود؟

هستی با دلخوری گفت: تو که گفتی کار داشتی؟

با حرص به نهال نگاه کرد و با صدای بلندی گفت: بابای من مامانمو بیشتر از تو دوست داره.

نهال به هستی نگاه کرد.

_هستی!

هستی حلقه دستش را دور گردن والا تنگ تر کرد و گفت: بابای من مال خودمو مامانمه!

آلاله گفت: هستی جان؟

نهال نمیدانست چه باید بگوید میدانست هستی این حرف ها را فقط از روی حسادت بچگانه اش زده برای همین خیلی برایش مهم نبود .

هستی با اخم گفت: بابا خودش گفت الکی به نهال بگیم دوستش داریم.بابام مامانم بیشتر دوست داره.

پوزخند روی لبهای مرضیه عمیق تر شد.

نهال به والا نگاه کرد. دلهره گرفته بود چرا باید به هستی چنین حرفی میزد؟ یعنی این را هم برای ارام کردنش گفته بود؟

والا با دستپاچگی هستی را از روی پایش بلند کرد و گفت: هستی بس کن!

لحن عصبی و کلافه والا نهال را بیشتر به شک انداخت!

آلاله دستش را به سمت هستی بلند کرد و گفت: هستی جان بیا اینجا باباتو اذیت نکن.

romangram.com | @romangram_com