#نهال_پارت_293
والا ارام در گوش هستی زمزمه کرد.
_نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
هستی اخم کرد.
_چرا همش با اون میری بیرون و منو تنها اینجا میذاری؟
والا لبخندی زد و گفت: کار داشتیم بابایی!
هستی صورتش را با قهر از والا گرفت و گفت: دروغ گو! خاله مرضیه بهم گفت با هم رفتین گردش.
والا نیم نگاهی به مرضیه انداخت و گفت: خب فردا تورو هم میبریم که ببینی کجا میریم اونوقت معلوم میشه کی دروغ میگه خوبه؟
هستی سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: قول؟
والا لبخند زد.
_قول!
نهال کنار یاسمین نشست.
یاسمین نگاهی به لباسهای نهال کرد و پوزخند زد. نهال با تعجب نگاهش کرد نمیفهمید چرا با این که یاسمین راضی به ازدواج با والا نبود حالا اینقدر ناراحت است.
والا در حالی که هستی را بغل کرده بود کنار نهال نشست. آلاله با تعجب گفت:لباساتون چرا اینقدر خاکی شده؟
والا لبخندی زد و به نهال نگاه کرد. نهال گوشه لبش را گزید تا لبخندش را پنهان کند
_ناهارو تو جنگل خوردیم واسه همین لباسامون کثیف شده.
romangram.com | @romangram_com