#نهال_پارت_292
والا ابروهایش را بالا برد.
نهال با نگرانی گفت: خیلی دیر شد!
والا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: خیلی هم دیر نیست.گوشیتو بده ببینم.
_گوشیمو؟
والا بدون این که جواب بدهد گوشی را از دست نهال کشید و شماره خودش را گرفت و بعد از این که موبایلش به صدا در امد گفت: شمارتو نداشتم!
و آن را به نهال برگرداند.
_پاشو بریم!
نهال همراه والا از جایش بلند شد.
و هر دو به سمت ماشین به راه افتادند.
نهال و والا هر دو با هم وارد عمارت شدند. ساعت از پنج گذشته بود. هستی با دیدن والا دست از بازی کشید و به سمتش دوید.
_بابا؟
والا او را در آغوش گرفت و گفت: دختر ما رو ببین!
گونه اش را بوسید و گفت: بهت خوش گذشت؟
هستی با دلخوری به نهال نگاه کرد و گفت:نه!
والا ابروهایش را بالا برد. نهال نگاهش را از آنها گرفت و به سمت صندلی ها حرکت کرد.
romangram.com | @romangram_com