#نهال_پارت_291
اردشیر دست های گلناز را در دست هایش گرفت و گفت: یه روز برات چنان عروسی میگیرم که کل روستا انگشت به دهن بمونن.یه روزی جلوی همه فریاد میزنم و به همه میگم که بهترین دختر روستا شریک زندگی من شده.
گلناز لبخند زد و دست اردشیر را گرفت و روی سرش گذاشت.
_همین که زیر سایه تو باشم از سرمم زیادیه. .
اردشیر خم شد و بوسه ای روی روسری سفید گلناز نشاند.
با وجود او دیگر چیزی برای خوشبختی کم نداشت.
***
نفسش را به ارامی بیرون داد.
_باید با خود نهال صحبت میکرد.
به ساعت دیواری نگاهی انداخت .تقریبا از چهارگذشته بود و هنوز خبری از آنها نبود.
این دو نفر انقدر شهامت داشتند که عشقشان را فریاد بزنند.
شاید اگر او و گناز هم به جای عقد پنهانی چنین کاری کرده بودند خوشبختیشان طولانی تر میشد.حداقلش این بود که اجازه زندگی کردن داشتند.
***
_فکر کنم دیگه خشک شدیم.
والا بقیه ساندویپچش را داخل نایلون گذاشت و گفت:ساعت چنده؟
نهال گوشی اش را از کیفش بیرون کشید و بعد از دیدن ساعت با تعجب گفت: 4 و نیم!
romangram.com | @romangram_com