#نهال_پارت_290
اردشیر به صندلی تکیه داد و گفت: میتونی دیگه بری به کارات برسی. نگران حقوقت هم نباش تا ظهر میاد تو حسابت.
سرکارگر لبخند زد.
_خدا از بزرگی کمتون نکنه اقا!
و از جایش بلند شد و کلاهش را برداشت.
_با اجازه
اردشیر سرش را تکان داد.
بعد از رفتن آن مرد خودکاری که دستش بود روی میز گذاشت و دستی به صورتش کشید.
حرف های والا کمی برایش عجیب بود. همیشه شنیده بود ارزوی هر دختری این است که لباس سفید عروسی بپوشد اما نهال مگر چقدر به والا علاقه داشت که حاضر شده بود بدون جشن گرفتن به خانه اش برود؟
چشم هایش را بست . این اتفاق روزی هم برای خودش افتاده بود.
***
گلناز با ذوق نگاهی به انگشترش کرد و گفت: من امروز خوشبخت ترین زن روی زمین شدم!
اردشیر لبخندی زد و گفت: ولی من امروز تبدیل شدم به خوشبخت ترین موجود روی زمین.
گلناز نگاه مهربانی به مردی که همین چند دقیقه پیش تبدیل به همسرش شده بود نگاه کرد و گفت:ممنون!
اردشیر اهی کشید و گفت: منو ببخش گلناز بانو!
گلناز با تعجب گفت: ببخشم؟
romangram.com | @romangram_com