#نهال_پارت_289
ولی والا دست بردار نبود وهمین بود که نهال هم دست به کار شد.
بالاخره وقتی هر دو خیس آب شدند دست از بازی کشیدند.
نهال هیجان زده بود و والا خوشحال از این که میتواند با همین بازی های ساده دل این دختر را گرم کند.
قصدش فریب دادن و نبود نمیخواست او را ازار بدهد ولی میدانست یک دختر برای پایبند شدن باید درگیر احساسات بشود. نهال نباید ترکش میکرد باید از این موضوع مطمئن میشد.
***
اردشیر رو کرد به سرکارگر کرد و گفت:پول همه کارگرا رو بریز به حساب نفری 50 تومن هم اضافه براشون بریز برداشت و فروش محصول امسال خیلی خوب بوده.
_بله آقا!
_باید برای یه سری زمینا کود تازه بگیرین ترتیب اونا رو هم بده یه سر به کاگرای قدیمیمون هم بزن اگه چیزی لازم داشتن حتما براشون تهیه کن.
_چشم! راستی آقا یکی از کسایی که برای پدرتون کار میکردن دیروز فوت کرده.
اردشیر سرش را تکان داد و گفت: خدا رحمتش کنه! برای مراسمش حتما میام ادرسشو برام بنویس.
_مینویسم! فقط یه چیزی هست...
اردشیر سرش را بلند کرد.
_این مرد یه پسر 12 ساله عقب مونده داره الان دیگه کسی نیست خرجش رو بده. زن و دخترش تو خونه کار میکنن ولی فکر نکنم بتونن از پس مخارجش بر بیان نمیتونن تو خونه نگهش دارن اقا!
اردشیر دستی به ته ریش صورتش کشید و گفت: باید خودم بیام وضعیتشونو ببینم بعد براشون یه کاری میکنم.
سرکارگر سر تکان داد.
romangram.com | @romangram_com