#نهال_پارت_287


والا لبخند اطمینان بخشی به نهال زد و گفت:بهم اعتماد کن.

نهال سرش را پایین انداخت.

والا با دلخوری گفت:نهال؟

نهال چشم هایش را بست. چه باید میکرد؟

_به من نگاه کن!

نهال قصد بلند کردن سرش را نداشت. امادگی این همه نزدیک بودن به والا را هم نداشت.

_نهال جان!

دستش را روی قلبش گذاشت.این همه هیجان کسی را سکته نمیداد؟

_سرتو بگیر بالا خانومم. دلت میاد این نگاه قشنگو از من دریغ کنی؟

نهال لبش را به دندان گرفت.

تا کی میتوانست مقاومت کند .

کمی سرش را به سمت بالا متمایل کرد ولی هنوز مردد بود.

والا با رضایت لبخندی زد و گفت:ادم مگه از شوهرش خجالت میکشه؟!

نهال در دلش فریاد زد."تورو خدا بس کن"

والا دست برد و چانه نهال را گرفت و بالا کشید .

romangram.com | @romangram_com