#نهال_پارت_286


لبخند والا که هر لحظه پر رنگ و پر رنگ تر میشد ضربان قلبش را تند کرده بود.

والا زمزمه کرد.

_خجالت کشیدنتو دوست دارم!

نهال حس کرد نفس کم اورده.

والا ادامه داد

_حتی فکر کردن به اتفاقی که دوست دارم اینجا بینمون بیوفته هم قشنگه!

چشم های نهال گرد شد.

والا او را بیشتر به سمت خودش کشید.

نهال با ترس گفت:چی کار میکنی؟

والا لبخندی زد و با خونسردی گفت: فقط میخوام این حس خوبو باهات شریک شم.

نهال با ترس به اطراف نگاه کرد. کاش کسی پیدا میشد که بتواند نجاتش بدهد.

_اینجا؟

والا سرش را به علامت مثبت تکان داد.

_کجا بهتر از اینجا سراغ داری؟از امروز این جا فقط واسه ما دو نفره. یه جای مخفی فقط بین منو تو که قرار نیست هیچوقت فراموشش کنی!

نهال ملتمسانه گفت:والا!

romangram.com | @romangram_com