#نهال_پارت_285
_چی؟
والا لبخندی زد و گفت: میتونی بشینی اینجا و ساعت ها به این سنگو ابی که از روش رد میشه نگاه کنی و به جز این که این اب چقدر تمیزه به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنی!
نهال ژست متفکرانه ای به خودش گرفت و به والا نگاه کرد شاید این حس برایش قابل درک نبود ولی حداقل میتوانست وانود کند درک میکند.
لبخندی زد و گفت:وقتی میام اینجا فکرای قشنگی به سرم میزنه به اتفاقاتی فکر میکنم که حتی به گلی شدن زانو هامم می ارزه.
نهال نگاهی به سر زانو های شلوار والا که کم کم داشت نم میگرفت نگاه کرد.
_متوجه حرفام که هستی؟
نهال سرش را به علامت مثبت تکان داد.
والا لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:خیلی خوبه که تو هم این حسو با من شریک میشی.میدونی با اینجا بودنت نقشه های قشنگی به سرم زده.
نهال با خجالت لبخند محوی زد.
والا نفسش را به ارامی بیرون داد و دستش را در اب فرو کرد.
_میتونم ساعت ها اینجا بشینم و از خنکی این اب و نگاه کردن تو لذت ببرم.
و به نهال خیره شد.
گونه های نهال دوباره داشت رنگ میگرفت.
والا خودش را به نهال نزدیک تر کرد . نهال خواست عقب برود ولی او مانع شد.همان طور که به چشمهای نهال خیره شده بود گفت:میتونم حتی به چیزای بهتری به جز نگاه کردنت فکر کنم.
نهال اب دهانش را به سختی قورت داد.
romangram.com | @romangram_com