#نهال_پارت_284


نهال به ابشار خیره شد و گفت:تصور من از احساسات مردا همیشه جور دیگه ای بوده.

والا ابرو هایش را بالا انداخت.

_چی بوده اونوقت؟

نهال شانه هایش را بالا انداخت و گفت:نمیدونم. من با هیچ مردی تو زندگی برخورد نزدیک نداشتم. بدون پدر بزرگ شدم برادری هم نداشتم. حتی صاحبخونمون هم شوهر نداشت بچه ای هم نداشت. کلا از پسرا فراری بودم یه جورایی حس میکردم مردا احساسات زبر و خشنی دارن این که ممکن نیست جایبی مثله یه تراس رو به روی جنگل یا یه ابشار کوچیک بتونه بهشون ارامش بده.حتی عاشق شدن مردا برای من تعریف نشدس. شاید وقتی یه زن درگیر یه مرد میشه از احساساتش خیلی مایه بذاره ولی فکر میکنم عشق برای مردا همون فعل و انفعالات شیمیاییه.

والا سرش را تکان داد. قطعا احساسی که چندین سال بود به نفس داشت خیلی پیچیده تر از یک فرمول شیمی بود.

_شما دخترا واقعا تفکرات عجیبی دارین.

نهال لبخندی زد و گفت:تو یه کم داری این معادلاتو به هم می ریزی! حتی تصور این که بیای اینجا تنها بشینی و بدون سیخ زدن کباب و خوابیدن زیر سایه کار دیگه ای انجام بدی!

والا از جایش بلند شد و گفت :جدا؟

نهال ابرو هایش را بالا برد.

والا دست نهال را گرفت و گفت:بیا تا بهت نشون بدم.

گوشی موبایل و سوییچ ماشین را همراه با کیف پولش داخل نایلون خریدشان گذاشت. و نهال را همراه با خودش به سمت حوضچه کشید.

روی زمین زانو زد و گفت:بشین میخوام یه چیزی نشونت بدم.

نهال با کنجکاوی روی زمین نشست.

والا به سنگی که زیر اب بود اشاره کرد و گفت:ببین آب اونقدر تمیزه که میشه حتی سنگی به این کوچیکی رو توش دید.

نهال ابرو هایش را بالا برد.

romangram.com | @romangram_com