#نهال_پارت_283
نهال جلو رفت.
بالاخره از بین درخت ها والا ابشار کوچک مورد نظرش را پیدا کرد.
دست هایش را باز کرد و گفت رسیدیم.
نهال سرش را به اطراف چرخاند.
آبشار از بالای کوه سرازیر شده بود و این پایین حالت پله پله پیدا کرده بود.
به خاطر صاف بودن زمین اطراف آب در یک حوضچه کوچک جمع شده بودند.
نور خورشید از بین شاخ و برگ درخت ها تکه تکه بیرون زده بود.
_اینجا رو چطوری پیدا کردی؟
والا دستش را به کمرش زد.
وقتایی که میخوام تنها باشم تو جنگل دنبال یه جای اروم میگردم.
و روی تخته سنگی که در امتداد ابشار بود نشست.
نهال دستش را به کمرش زد و دور خودش چرخ زد.
_میخواستم هستی رو برای اولین بار اینجا بیارم اما قسمت تو بود.
نهال لبخند زد و به سمت والا قدم برداشتو با فاصله کمی از والا روی تخته سنگ نشست.
_حس خوبی که تو طبیعت میگیرم هیچ جوره دیگه نمیشه تجربه کرد.
romangram.com | @romangram_com