#نهال_پارت_281
سرش را به ارامی تکان داد.والا احساسات تازه نمیخواست . نفس از دست رفته اش را میخواست ولی قرار نبود نهال هم این را بفهمد.
_حالا کجا بریم که تا شب بیرون بمونیم و تو کمتر مجبور باشی تو اون خونه باشی؟
نهال شانه هایش را بالا انداخت.
_نمی دونم!
والا کمی فکر کرد و در هوا بشکنی زد و گفت:اهان!
ابروهای نهال بالا رفت.
والا استارت زد گفت:می برمت یه جایی که برق از سرت بپرونه!
هنوز در شهر بودند والا کنار خیابان توقف کرد.
نهال با تعجب به اطراف نگاه کرد .هیچ چیز خاصی اطرافشان نبود.
_اینجاست؟
والا لبخندی رد و در حالی که ترمز دستی را میکشید گفت:خیر.برم یه چیزی بگیرم که اونجا گرسنه نمونیم.
بعد از خرید از شهر خارج شدند.
والا میانه راه بودند که والا از جاده راهش را به سمت یک فرعی خاکی کج کرد.
نهال با کنجکاوی به امتداد جاده که به درخت ها منتهی میشد نگاه کرد.
_کجا میری؟اونجا بالای کوهه.
romangram.com | @romangram_com