#نهال_پارت_280


_فکر کردی تو اون خونه من با کیا طرفم؟

_وسایلتو فرا جمع میکنی میریم ویلای من!

_چی؟

_بمونی اونجا که چی؟بزنن او طرف صورتتم سرخ کنن؟

نهال لبخند زد.

دوباره ترس را فراموش کرد.

بعد از مرگ مادرش این اولین بار بود که برای کسی اینقدر جدی مهم شده بود.

_نمیتونم و اگر نه خودمم دلم نمیخواد دیگه اونجا بمونم.

این حرف را چنان از ته دلش گفت که والا را به تعجب وا داشت.

نهال به رو به رو خیره شد.

_ممنون!

والا با تعجب گفت:بابت چی؟

نهال همان طور که به رو به رو خیره شده بود گفت:که یهویی پیدات شد.

والا از گوشه چشم به نهال نگاه کرد.

این برای قربانی عشق والا شدن بیش از حد ساده بود.

romangram.com | @romangram_com