#نهال_پارت_279
"زنش" نهال این را چند بار در ذهنش مرور کرد.اگر واقعا دست بزن داشت؟ یعنی همسر قبلی اش را هم میزد؟ شاید برای همین طلاق گرفته بود! شاید آن قصه ها را برای راضی کردن نهال سر هم کرده بود. اگر والا دیوانه بود؟ اگر سادیسم داشت چه باید میکرد؟ یاسمین گفته بود این مرد دیوانه است.اگر یک شب موقعی که خواب بود او را در خواب خفه میکرد چه کسی نجاتش میداد؟
آه کشید زن مردی شده بود که حتی یک ذره هم نمیشناختش.... تمام آن احساسات خوبی که تمام وجودش را فرا گرفته بود یک باره به ترس تبدیل شد.
فشار دستش را روی دسته کیفش زیاد کرد.
_نهال!
نا خود اگاه خودش را عقب کشید
_چی؟
_کجا سیر میکنی؟ پرسیدم چرا اینجوری شدی؟
_هیچی مهم نیست!
جمع و جور تر سر جایش نشست.
_مهمه!
نهال به نیم رخ والا که اخمو و جدی شده بود نگاه کرد.
_با مرضیه بحثم شد همین!
_بحثت شد بعد زد تو گوشت؟
نهال پوزخندی زد و گفت:به هر حال دامادشو از دستش قاپیدم!
_دامادش؟من میمردم یه بچه دبیرستانی رو نمیگرفتم.ببینم کسی چیزی بهش نگفت؟
romangram.com | @romangram_com