#نهال_پارت_278
فروشنده از انبار بیرون آمد.
_بفرمایید جناب.
سرویس طلا هم انتخاب شد هر چند نهال خیلی اظهار نظر نکرد .آنقدر غرق افکارش شده بود که حواسش به هیچ چیز نبود. انگار تازه داشت میفهمید چه خبر است. این مرد , کسی که قرار بود شریک زندگی اش باشد. بی دلیل داشت ذره ذره تمام وجودش را پر میکرد.
با هم سوار ماشین شدند.
_امروز حالت خوب نیست!
نهال با صدای خفه ای گفت: خوبم.
_به جای سیلی روی صورتت مربوط میشه یا چیز دیگه ایه؟
نهال نگاهش کرد.
دستش را روی گونه اش گذاشت و گفت: مگه معلومه؟
والا سرش را به علامت مثبت تکان داد.
_پوستت اینقدر سفید هست که این تغییر رنگ کاملا مشخص باشه.فقط وقتی دیدم چیزی نگفتی منم نپرسیدم چی شده!
این که گفته بود پوستش سفید است هم مگر خجالت داشت که دوباره ضربان قلبش را بالا برد. کاش میتوانست به او بگوید اصلا حرف نزند. شاید اینطوری بهتر میشد.
برای پرت کردن حواس خودش هم که شده آینه دستی اش را از کیفش بیرون کشید و گفت: اصلا حواسم نبود. کاش کرمی چیزی روش میزدم. بد شد اینجوری اومدم بیرون.
والا لبخند زد.
_حالا مردم میگن هنوز هیچی نشده دست رو زنش بلند کرده.
romangram.com | @romangram_com