#نهال_پارت_277


فروشنده به نهال نگاه کرد. از این صحنه ها زیاد دیده بود.

سرش را تکان داد و گفت: صبر کنید برم براتون بیارم!

و به این بهانه آن ها را تنها گذاشت.

نهال بدون این که کنترلی روی رفتارش داشته باشد با سماجت انگشتش را که انگار سر شده بود ماساژ میداد.

_حالت خوبه؟

سرش را بلند کرد.

_ خوبی؟

_دستم!

والا دستش را دراز کرد.

_چیزی شده؟

نهال خودش را عقب کشید.

_نه!چیزی نیست.

_اگه تنگ بود بگم عوضش کنه.

_خوب بود.

والا لبخند زد.

romangram.com | @romangram_com